تبليغاتX
وبلاگ طوبی
دیشب برای پسرم قصه شنگول و منگول را گفتم تا بخوابد ...
اما او تا صبح نخوابید ...
چرا که گرگ شنگول را خورده بود ...

پ ن : "پسرم این قصه برای نخوابیدن است"
+ نوشته شده در  جمعه 1 آبان1388ساعت 9 قبل از ظهر  توسط   | 

هرگز از مرگ نهراسيده ام
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود
هراس من باري
همه از مردن در سرزميني است
که مزد گورکن
از آزادي آدمي افزون باشد

احمد شاملو

پ.ن: فکرای بد بد نکنین من فقط یه شعر از شاملو خوندم. تو رو خدا یه وقت نگین این شعر سیاسیه ها؟
+ نوشته شده در  جمعه 2 مرداد1388ساعت 4 بعد از ظهر  توسط   | 

ای صاحب فتوا ز تو پر کارتریم
با این همه مستی ز تو هُشیار تریم
تو خون کسان خوری و ما خون رزان
انصاف بـده کـدام خونخوار تریم؟ 

حکیم عمر خیام نیشابوری

پ.ن: رزان: انگور
+ نوشته شده در  جمعه 2 مرداد1388ساعت 4 بعد از ظهر  توسط   | 

دستم بوی گل می داد ...
مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند ...
اما هیچکس نگفت که شاید
من یک گل کاشته باشم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 0 قبل از ظهر  توسط   | 

دکتر سرش را تکان می دهد
پرستار سرش را تکان می دهد
دکتر عرقش را پاک می کند
و کوه های سبز
بر صفحه ی مانیتور
کویر می شوند

(گروس عبدالملکیان)

+ نوشته شده در  جمعه 27 دی1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط   | 

می خواستم بمانم
رفتم
می خواستم بروم
ماندم
نه رفتن مهم بود و نه ماندن
مهم من بودم
که نبودم...

(گروس عبدالملکیان)

+ نوشته شده در  جمعه 27 دی1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط   | 

درخت که می شوم
تو پائیزی !
کشتی که می شوم
تو بی نهایت طوفانها !
تفنگت را بردار
و راحت حرفت را بزن !

(گروس عبدالملکیان)

+ نوشته شده در  جمعه 27 دی1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط   | 

از تهی سرشار
جویبار لحظه ها جاریست
سهراب
پ ن : غم این خفته چند ، خواب در چشم ترم می شکند ..... نیما
+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط   | 

به تو مشکوکم ...
به سنگ هاي ترازويي که داري ...
به پايه هاي صندلي پادشاهي ات ...
مشکوکم ...
تو آن بالا به چه کاري ؟
دست به ريش سفيدت بکشي
و فقط نگاه ؟
و فقط صبر ؟
من به تو مشکوکم ..
آري حتي به تو ...

پ ن :        شبي در حال مستي تكيه بر جاي خدا كردم
                در ان يك شب خدايا من عجايب كارها كردم
                جهان را روي هم كوبيدم از نو ساختم گيتي
                ز خاك عالم كهنه جهاني نو بنا كردم
                كشيدم بر زمين از عرش دنيا دار سابق را
                سخن واضح تر و بهتر بگويم كودتا كردم
                ادامه ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط   | 

همه خاطره هاي مردم چين از روز دوازدهم مه 2008 (23 ارديبهشت 87) تيره است اما آنان ديگر نمي خواهند وحشت خود در آن زمان را مرور کنند.
وقتي گروه نجات ، زن جوان را زير آوار پيدا کرد او مرده بود اما کمک رسانان زير نور چراغ قوه ، چيز عجيبي ديدند.زن با حالتي عجيب به زمين افتاده ، زانو زده و حالت بدنش زير فشار آوار کاملا تغيير يافته بود.
ناجيان تلاش مي کردند جنازه را بيرون بياورند که گرماي موجودي ظريف را احساس کردند. چند ثانيه بعد، سرپرست گروه ، ديوانه وار فرياد زد: بياييد، زود بياييد! يک بچه اينجا است. بچه زنده است.
وقتي آوار از روي جنازه مادر کنار رفت دختر سه - چهار ماهه اي از زير آن بيرون کشيده شد.نوزاد کاملا سالم و در خواب عميق بود. او در خواب شيرينش نمي دانست چه فاجعه اي وطنش را ويران کرده و مادرش هنگام حفاظت از جگرگوشه خود قرباني شده است.
مردم وقتي بچه را بغل کردند، يک تلفن همراه از لباسش به زمين افتاد که روي صفحه شکسته آن اين پيام ديده مي شد: عزيزم، اگر زنده ماندي، هيچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامي وجودش دوستت داشت.

پ ن۱ :      کاشکی رو طاقچه دلت آینه و شمعدون می شدم
                تو دشت ابری چشات یه قطره بارون می شدم
پ ن۲ :   تو روز به خصوصی نداری که من به تو تبریک بگم ...!

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 7 قبل از ظهر  توسط   | 

بی خوابی زد به سرم
انگشتام رو ی کیبورد رقصیدن
از همه چی نوشتم
از مادر
معلمی
دروغ
فریب

 گفتم و با خودم گفتم : چه زیباست
رفتم بذارم توی نت
Do you want to save…?
.........
و با شهامت تمام
No
همین درسته
همه حرفا که واسه گفتن نیست ..!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط   | 

موش به سوراخش مي‌خزد
لاك‌پشت به لاكش
و شترمرغ
سر در شن فرو مي‌كند
اما قناري را اگر بترسانند
مي‌پرد به آغوش آسمان
.............................

 علی محمد مودب
+ نوشته شده در  سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط   | 

کفش نوزاد،
فروشی،
هرگز پوشیده نشده.

پ.ن:این داستان که کوتاه ترین داستان جهان از نظر کارشناسان ادبیات است فقط ۶ کلمه دارد و آن را ارنست همینگوی برای شرکت در یک مسابقه داستان نویسی کوتاه ارائه کرده بود و بابت آن ۷۰۰ دلار نیز جایزه گرفت و بعد ها نیز در مورد آن مقالات بسیاری نوشته شد

+ نوشته شده در  جمعه 16 آذر1386ساعت 9 قبل از ظهر  توسط   | 

عجب صبری خدا دارد!!
اگر من جای او بودم،
نه طاعت می پذیرفتم ،
نه گوش از بهراستغفار این بیدادگرها تیز کرده،
پاره پاره در کف زاهد نمایان ،
تسبیح صد دانه می کردم
عجب صبري خدا دارد ...

+ نوشته شده در  شنبه 6 مرداد1386ساعت 7 قبل از ظهر  توسط   | 

پروانه
پروا  نه
پر  وا  نه
+ نوشته شده در  شنبه 6 مرداد1386ساعت 7 قبل از ظهر  توسط   | 

آي بالايي
با تو هستم
باورش برام سخته پاك كردن بلد نباشي
تمرين كن
بايد بتوني ..!
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 تیر1386ساعت 6 قبل از ظهر  توسط   | 

می خواهمت چنان که شب خسته خواب را
              می جویمت چنان که لب تشنه آب را        
محو توام چنان که ستاره به چشم صبح
              یا  شبنم سپیده  دمان آقتاب  را
بی تابم آن چنان که درختان برای باد
                یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنان که تپیدن برای دل
                یا آن چنان که بال پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی، می آفرینمت
               چونان که التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر زپاسخی
             با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
                        
                            دکتر قیصر امین پور

+ نوشته شده در  جمعه 8 تیر1386ساعت 9 قبل از ظهر  توسط   | 

      تامل در اين جملات دريايي از خداشناسي پاك و معصومانه جلو چشامون مياره
                           از ترجمه كتاب : نامه هاي بچه ها به خدا

* لازم نيست که نگران من باشي. من هميشه دو طرف خيابان رو نگاه مي کنم.
*فکر مي کنم دستگاه منگنه يکي از بزرترين اختراعات تو باشه.
*اسم من سيمونه. اسمم از انجيله. هشت سال و نيم دارم. ما در خيابون پارک زندگي مي کنيم. يه سگ دارم که اسمش باستره. يه همستر گوچولو داشتم که از خونه بيرون رفت و فرار کرد. من براي سنم کوچيکم هستم. سرگرمي هاي من شنا، بولينگ و مطالعه است. من يه آزمايشگاه کوچيک يه کلکسيون سکه و يه کلکسيون ماهي هاي استوايي دارم. در حال حاضر سه نوع از اونا رو دارم. خوب فکر مي کنم که خيلي حرف زدم. خداحافظ 
* بعضي وقتها بهت فکر مي کنم حتي وقتي دعا نمي کنم.
*شرط مي بندم که براي تو خيلي سخته که به همه آدمها در همه جاي دنيا عشق داشته باشي.
*خانواده ما فقط از ۴ نفر تشکيل شده و من هيچ وقت نمي تونم اين کارو بکنم.
*از همه ادمهايي که براي تو کار مي کنند پتروس و يوحنا رو از همه بيشتر دوست دارم.
*اگر روز يکشنبه توي کليسا رو نگاه کني بهت کفشاي نوام رو نشون مي دم.
*من داستان چانوکا رو از همه داستانهاي ديگه بيشتر دوست دارم. تو واقعا داستاناي قشنگي سر هم کردي.
*دلم ميخواد نهصد سال زندگي کنم، مثل شيث که توي کتاب مقدس درباره اش نوشته شده.
*دوستت دارم ،حالت خوبه؟ من خوبم، مادرم پنج دختر و يک پسر داره، من هم يکي از اونا هستم.
*از زماني که راجع به تو شنيدم ديگه احساس تنهايي نمي کنم.
*ما خونديم که توماس اديسون روشنايي رو اختراع کرد اما توي مدرسه ديني مي گن که تو اينکار رو کردي. پس شرط مي بندم که اديسون فکر تو رو دزديده.
*اگر تو نمي گذاشتي که دايناسورها منقرض شوند ما ديگر کشوري نداشتيم. تو کار درستي کردي.
*خداي عزيزم اين يک شعر است:
دوستت دارم
زيرا که به من داده اي
هر آنچه براي زندگي
به آن نيازمندم
اما آرزو دارم
به من بگويي
که چرا
مرا چنان آفريدي
که بايد بميرم.
*معرکه است که تو هميشه ستاره ها رو در جاي درستشون قرار مي دي.
*آدماي بد به نوح مي خنديدند و مي گفتند که تو احمقي که در زمين خشک کشتي مي سازي. اما او خيلي باهوش بود چون شيفته تو بود. اين همان کاريست که من مي خواهم بکنم.
*فکر نمي کنم که هيچ کس مي تونست بهتر از تو خدايي کنه. فقط خواستم که تو اينو بدوني اما من اين حرفو به اين خاطر نمي زنم که تو خدا هستي.
*من فکر نمي کردم که نارنجي و ارغواني بهم بياد، تا وقتي که غروب خورشيدي رو که روز سه شنبه ساخته بودي ديدم. دمت گرم.
*من بهترين کاري رو که از دستم بر مياد انجام ميدم.
+ نوشته شده در  جمعه 24 فروردین1386ساعت 11 بعد از ظهر  توسط   | 




چرخ يك گاريچي در حسرت وا ماندن اسب

                                   اسب در حسرت خوابيدن گاريچي

                                                                         مرد گاريچي در حسرت مرگ 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 آبان1385ساعت 6 قبل از ظهر  توسط   | 

                                                يه شعر جالب از صالح اعلاء

روی ماه دستمال نمدار میکشم

نوک قاشق آسمون و می چشم

می پاشم ستاره ها رو سر رات

که بیای قدم بذاری رو چشام

شبا رو جمع میکنم تا میزنم

رنگ روغنی به فردا میزنم

همه تلخی ها رو دور میریزم

طعم شیرینی به دریا می زنم

واسه اومدنت برنامه هاست

همه جاده ها آب پاشی میشه

نوک هر پرنده ای شاخه گلی است

کف رودخونه هامون کاشی میشه

یه حساب تازه ای باز می کنم

شکل ماهت رو پس انداز می کنم

نازنین غزل غزل داد

توی کوچه های شمشاد

با لب ترانه فریاد

گل نرجس باغت آباد

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 مهر1385ساعت 4 قبل از ظهر  توسط   | 


 لابد شنيده ايد که شهريار عاشق بود. اما داستانش را شايد کمتر بدانيد. خلاصه اش می شود اين که شهريار وقتی پزشکی می خواند دختری را که خودش او را پری می ناميد اما در اصل ثريا نام داشت می پرستيد و دوستش داشت. پری هم شيفته‌ی شهريار بود تا زمانی که تيمورتاش از پری خانم خوشش آمد. شهريار به زندان افتاد و گويا قرار بود به قتل برسد که با التماس های مادر پری از زندان آزاد شده و به نيشابور تبعيد می شود. در هر حال زور تيمورتاش می چربد و پری از دست می رود. بعد از آن ماجرا شهرار تا چهل و هفت هشت سالگی ازدواج نکرد. هر  چند خيلی وقت پيش ترک آن ترک ستمگر کرده بود. او همانطور که خودش گفته عاشق آمد و عاشق زيستُ. هر چند در عاشقانه مردنش شک دارم!
  حالا خاطره ای را که خودش برای دوستانش گفته و درکتاب "زندگانی ادبی و اجتماعی استاد شهريار" هم چاپ شده می نويسم. خاطره گوياست و مربوط می شود به دوران جدايی و دوری:
    يک روز غروب شهريار برمی گردد منزل. خسته و پريشان از يکجا نبودن، از بی‌قراری. معشوقه‌ی زيبايش را از دست دا
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 31 شهریور1385ساعت 6 قبل از ظهر  توسط   |