تبليغاتX
وبلاگ طوبی
قبول دارین بعضی لینکا روح آدم و میخراشند ؟
این لینک هم از اوناس
(صحنه ای که میلیونها نفر برای آن گریه کرده اند)
اجازه بدین تا ۶ تا تصویر کاملا لود بشن بعد به ترتیب با اونا ارتباط برقرار کنین...!
+ نوشته شده در  جمعه 4 بهمن1387ساعت 8 قبل از ظهر  توسط   | 

خدا را در خواب دیدم
زار زار گریه می کرد ...!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط   | 

دستهایم را باز میکنم

چنگ میزنم به ساعت زمان
هر چه عقربه و ساعت و ثانیه را از جا میکنم
به دور می اندازمشان
...
به جز ساعات و دقایق کودکی ام را ...

+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1387ساعت 5 قبل از ظهر  توسط   | 

مادرشو با ویلچر آورده بود سیزده بدر
مشخص بود چند تا سکته و فلج..
همه جمع بودند و مشغول گپ و خنده
و این هم یه گوشه تخمه ژاپنی رو می شکست میذاشت دهن مادرش
و همزمان غرورش رو هم میشکست ...

پ ن 1 : کاش همه بدونن کی تو خونه شونه ...!!
پ ن 2 : ناگهان چقدر زود دیر می شود ؟ (ن ق)
پ ن 3 : وقتی مادری می میرد تکه هایی از فرزندان  خود را همراه او دفن می کنند . (ن ق)

+ نوشته شده در  جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط   | 

برام جالبه اگه نظر شما رو راجع به این عکس بدونم ..!!
                     
                          لطفا کلیک کنید

+ نوشته شده در  جمعه 19 بهمن1386ساعت 8 قبل از ظهر  توسط   | 

داستان عشق عجیب و غریب یک مرد و زن چینی، اخیرا رسانه‌ای شده است و توجه زیادی به خود جلب کرده است.
بیش از پنجاه سال پیش، «لیو» که یک جوان 19 ساله بود، عاشق یک زن 29 ساله بیوه به نام «ژو» شد. در آن زمان عشق یک مرد جوان به یک زن مسن‌تر، غیراخلاقی بود و پسندیده نبود.
برای جلوگیری از شایعات این زوج تصمیم گرفتند.....

ادامه در لینک پایین به همراه تصاویر این واقعه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 30 آذر1386ساعت 8 قبل از ظهر  توسط   | 

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود: « کدام لاستیک پنچر شده بود؟»....!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 آذر1386ساعت 6 قبل از ظهر  توسط   | 

یک خبرنگار انگلیسی روزنامه ایندیپندنت در اقدامی جالب تصمیم گرفت 7 روز بدون ابزارهای فناوری‌های برتر زندگی کند و تمام وقایعی را که در این 7 روز بدون فناوری گذرانده بود منتشر کند......
ادامه در لینک ادامه مطلب ...)چی گفتم ..!!؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 16 آذر1386ساعت 9 قبل از ظهر  توسط   | 


آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.
پروفسور محمود حسابي
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 تیر1386ساعت 7 قبل از ظهر  توسط   | 

پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت.

دختر هابیل جوابش کرد و گفت:نه ، هرگز همسریم را سزاوار نیسیتی ، تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد. تو همانی که بر کشتی سوار نشدی ،خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را .به پدرت پشت کردی ،به پیمان و پیامش نیز.غرورت غرقت کرد.دیدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوه ها!

پسر نوح گفت: اما آنکه غرق می شود خدا را خالصانه تر صدا می زند. تا آنکه بر کشتی سوار است. من خدایم را لابلای توفان یافتم ،در دل مرگ و سهمگینی سیل.

دختر هابیل گفت: ایمان پیش از واقعه بکار می آید . در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی هر کفری بدل به ایمان می شود. آنچه که تو بدان رسیدی ایمان به اختیار نبود ، پس ِگردنی خدا بود که گردنت را شکست.

پسر نوح گفت: آنان که بر کشتی سوارند امنند و خدایی کجدار و مریض دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. اما من آن غریقم که بچنان خدایی رسیدم که با چشمان بسته می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم . خدای من چنان خطیر است که هیچ توفانی آن را از کفم بیرون نمی برد

+ نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 7 بعد از ظهر  توسط   | 

سلام.بذارید حاشیه نریم.فقط من سایت رو معرفی میکنم.برین تو سایت و به سوالاتش جواب بدید و در نهایت دکمه ی Calculate رو کلیک کنید.دقیقا مثل زمانی که فرم ساخت ایمیل رو پر میکنید.
http://www.findyourfate.com/deathmeter/deathmtr.html
سوالات هم اینهاست: .... ادامه مطلبو بخونين


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 10 بعد از ظهر  توسط   | 

يكي از خطبه هاي داغ علي عليه السلام كه من بارها اونو خوندم چون مصداق اونو ما تو مملكتمون داريم -- خطبه۳۲

اي مردم ما در زمانه اي پر عناد و بد كينه گرفتار شده ايم؛

انسان نيكدل وپاكدامن رادراين روزگاربدمي شمرند،وستمكاره دراين عصربرتندبادغرورونخوتش ميافزايد؛

آنچه ميدانيم سودمان نمي بخشد و آنچه را نمي دانيم نمي پرسيم و از بدبختي كوبنده اي كه فرا مي رسد بيم نداريم تا آنگاه كه بر سرمان فرود آيد،

مردم بر چهار گروهند:

يكي آنكه از پليدكاري در زمين باز نمي ايستد مگر هنگاميكه جانش ناتوان گردد و تيغش كند و دستش تهي.

ديگري آنكه شمشير را بركشيده وآتش شرارتش را برافروخته و سواره وپياده اش را بسيج كرده؛ خود را فروخته وايمانش را باخته است تا ثروت خلق را به غارت برد يا بر سر سپاهي فرمان راند و يا بر سر منبري بالا رود. چه بدسودايي است كه دنياي پست را بهاي خويشتن خويش بيني وآن را درازاي آنچه نزد خدا داري بگيري.

ديگري با كار دين درطلب دنياست ونه با كار دنيا در طلب دين؛ آرامش ووقار به خود مي دهد و قدمهايش را آهسته ونزديك به هم بر مي دارد و دامن ردايش را به پرهيزگاري فرا مي چيند و خود را به درست كاري مي آرايد و پوشش خدا را پناه پليدكاري ومعصيت خدا ميگيرد.

وچهارمين، كسي كه از عجز خويش از دست يافتن به قدرت درمانده است و از بيچارگي خويش به بيچارگي خو كرده وبه ضعف و فقروذلت زندگي خويش تن داده است؛ آنگاه به نام قناعت خود را آرايش مي دهد و به جامه پارسايي خود را زينت مي بخشد در حاليكه نه در خانه ونه در بيرون و نه در دل ونه درزندگي مرد اين كار نيست.

دراين روزگار تنها تك مرداني باقي مانده اند كه ياد روز بازگشت چشمهايشان را فروبسته وحول محشر اشكهايشان را جاري كرده است. اينان از معركه اجتماع رانده شده اند؛ بيمناك و بي كس، لب دوخته و خاموش، دعوت كننده پاكدل، سوگوار و دردمند؛ درعصر ارعاب وكشتار، تقيه گمنامشان كرده واز يادهاشان برده. در درياي تلخي وشوربختي غوطه مي خورند؛ دهانشان بسته ودلشان مجروح؛ پند دادند و ازپا افتادند ودر راه آگاهي وهدايت خلق كوشيدند و خسته و دل شكسته گشتند؛

پس اي شما! اينچنين دنيايي بايد در چشمتان از تفاله درختي كه دباغان از آن رنگ گرفته اند واز ريزه هايي كه از مقراض پشم چينان به خاك ريخته است حقيرتر آيد؛

پيش ازآنكه نسل هاي آينده از سرنوشت شما عبرت گيرند، شما از روزگار پريشان پيشينيانتان عبرت گيريد.

اين زندگي پست وزبوني را كه بدان چسبيده ايد رها كنيد وآزاد شويد كه سخت بي بها وبدنهاد است كه او دنيا پرستاني را كه پيش از شما به او دل بسته بودند و به او عشق مي ورزيدند، رها كرد.!  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 آبان1385ساعت 5 قبل از ظهر  توسط   | 


مردان بزرگ ، اگر چه دست به كارهاي بزرگ زده اند و نام خود را در تاريخ بشريت،جاودانه كرده اند .
اما گروهي از همين افراد ،عادت هاي عجيب و غريبي داشته اند كه اگر افراد عادي بهآنها مي پرداختند ، من و شما آنها را ديوانه مي پنداشتيم . اما بزرگان معتقدند كه اين عادات به خاطر نبوغ زياد است . بي مناسبت نيست كه به عادات بعضي از بزرگان اشاره كنيم .

« سر هانري ويكينس » كاشف معروف قطب به « شيپور » علاقه زيادي داشت و معتقد بودكه صداي شيپور مي تواند حواس او را متمركز كند ! ... ادامه دارد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 مهر1385ساعت 6 قبل از ظهر  توسط   | 


آموخته ام که : هميشه کسي هست که به ما احتياج دارد.

 

آموخته ام که : هيچ وقت هيچ وقت قضاوت نکنم.

 

آموخته ام که : انسان هاي بزرگ هم اشتباه مي کنند.

 

آموخته ام که : هميشه هميشه بخندم.

 

آموخته ام که : هرگز نگذارم کسي عصبانيتم را ببيند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 0 قبل از ظهر  توسط   | 


يه سخنران معروف  سمينار خود را با بالا گرفتن يک 20 دلاری آغاز نمود. او از  نفر شرکت کننده در سمينار پرسيد : " کی اين اسکناس 20 دلاری رو دوست داره ؟ "

 

دست ها شروع به بالا رفتن کرد. او گفت : " من می خوام اين 20 دلاری رو به يکی از شما بدم. اما اول بذارين يه کاری بکنم. " سپس شروع به مچاله نمودن اسکناس کرد. پس دوباره پرسيد : " کسی هست که هنوز اين اسکناس رو بخواد ؟ " باز دست ها بالا رفت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 0 قبل از ظهر  توسط   | 


داستان ما در مورد کوهنوردی که تصميم می گيره يه قله رو به تنهايی فتح کنه.او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته رفته تاريک می شد.ولی قهرمان ما به جای اينکه چادر بزنه تصميم گرفت به راهش ادامه بده.هوا به قدری تاريک شد که مرد نمی تونست چيزيو ببينه.حتی ماه و ستاره که پشت انبوهی از کوه پنهان شده بودند.کوهنورد همانطور که داشت بالا می رفت در حالی که چيزی به فتح قله نمونده بود يهو پاش ليز می خوره و با سرعت هر چه تمام تر سقوط می کنهاو در ان لحظات سرشار از هراس تمام خاطرات خوب و بدو به خاطر می اره.داشت فکر می کرد که چقدر به مرگ نزديک شده که ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش حلقه خورددر ان لحظات سنگين از سکوت،چاره ای نداشت جز انکه با تمام وجود فرياد بزنه:خدايا کمکم کن.ناگهان صدای از دل آسمان پاسخ داد:
*از من چه می خواهی؟؟؟؟؟
*نجاتم بده.
*واقعا فکر می کنی می توانم نجاتت دهم؟؟؟؟؟!!!!!!!!!
*البته.تو تنها کسی هستی که می توانی مرا نجات بدی.
*پس آن طناب دور کمرت را باز کن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
برای يک لحظه سکوت عميقی همه جا را فرا گرفت و مرد تصميم گرفت با تمام توان طناب را نگه دارد
و آت حرف را ناشنيده و ناديده انگاشت
روز بعد،گروه نجات گزارش داد:
جسد منجمد شده کوهنوردی در حالی پيدا شده که طنابی به دور کمرش حلقه بود و تنها يک متر با زمين فاصله داشت!!!!
و شما؟؟؟؟شما تا چه حد به طناب خود می چسپيد؟؟؟؟آيا تا به حال شده که طناب خود را رها کرده باشيد؟؟؟ آيا شده طناب دورتون رو پاره كنيد ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 مرداد1385ساعت 1 قبل از ظهر  توسط   |