تبليغاتX
وبلاگ طوبی
آغاز نامه :
عروسی خونین پایان یافت و داماد دروغین به حجله در آمد. 
صندوق ها بر خود لرزیدند و دیوان در تاریکی رقصیدند.
قربانیان در کفن های سپید به نظاره ایستادند و زندانیان با دست های بریده کف زدند
وجهانیان یک چشم خشم و یک چشم نفرت، داماد را بدرقه کردند.
چشم روزگار فاش گریست و خون از سر ایوان جمهوری گذشت.
شیطان خندید و آنگاه ستاره ها خاموش شدند و فضیلت به خواب رفت.

آقای خامنه ای،

که این کند که تو کردی به ضعف همت و رای؟      ز گنج خانه شده خیمه بر خراب زده
وصال دولت بیدار ترسمت ندهند       که خفته ای تو در آغوش بخت خوابزده


درین قحط سال فضیلت و عدالت همه از شما شاکی اند و من از شما متشکرم. "زان یار دلنوازم شکری است با شکایت." نه اینکه شکایتی نداشته باشم. دارم و بسیار دارم اما آنها را با خدا در میان نهاده ام. گوشهای شما چندان از ستایش و نوازش مداحان پر و سنگین شده است که جایی برای صدای شاکیان ندارد. ولی من از شما بسیار متشکرم. شما گفتید که "حرمت نظام هتک شد" و آبروی آن به یغما رفت. باور کنید که در تمام عمر خود خبری بدین خوشی از کسی نشنیده بودم. آفرین بر شما که نکبت و ذلت استبداد دینی را اذعان و اعلام کردید.

شادم که آخر الامر آه سحرخیزان به گردون رسید و آتش انتقام الهی را برافروخت. شما حاضر بودید آبروی خدا برود اما آبروی شما نرود. مردم به دیانت و نبوت پشت کنند اما به ولایت شما پشت نکنند. شریعت و طریقت و حقیقت مچاله شوند اما ردای ریاست شما چین و چروک نخورد. اما خدا نخواست. دلهای سوخته و لبهای دوخته و خونهای ریخته و دست های بریده و دامانهای دریده نخواستند و نگذاشتند. پاکان و پارسایان و پیامبران نخواستند. محرومان و مصلحان و ستم کشیدگان و ستم ستیزان نگذاشتند.
"پری نهفته رخ و دیو در کرشمه حسن،" قصه جمهوری ولایی شما بود. و اینک خدا را شکر که پرده عصمت دروغین این دیو دریده شد. رازش فاش و مشتش باز شد و تردامنی اش بر آفتاب افتاد. و جهانیان با خشم و حیرت آن را برهنه مشاهده کردند.

آقای خامنه ای،
می دانم که روزهای ....... ادامه در لینک پایین


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 5 قبل از ظهر  توسط   | 

بچه ها از این عبارتهای طلائی ابطحی توی آخرین پست وبلاگش از ( زندان) غافل نشین :

"حالا تنهائی و فشار زندان ظاهرا آن قدر بر من فشار آورده که برای اولین‌بار این قدر بد اخلاق دارم می‌نویسم. آخه شما که دعا نمی‌کنید زودتر آزاد شم. حقتونه که این‌جوری حرف بزنم "

"آدم وقتی مدتی تلویزیون ندیده باشد و ییهو تلویزیون‌دار شود، تنها هم باشد چه شوقی برای دیدن تلویزیون جمهوری اسلامی پیدا می‌کند!! "

"این همان نوشابه‌ای بود که می‌خواستم برای خودم باز کنم که یادم آمد در زندان نوشابه به ما نمی‌دهند! "

پ ن ۱ : علامتهای تعجب عینا از وبلاگش کپی شده
پ ن ۲ : نوشابه و باتوم هم داستانی داره که خودتون بهتر می دونید

+ نوشته شده در  جمعه 6 شهریور1388ساعت 10 بعد از ظهر  توسط   |